نقد و بررسی فیلم های سینمای جهان

نقد فیلم مهر هفتم ( THE SEVENTH SEAL(1957) , اینگمار برگمن
یکشنبه نوزدهم آبان 1387 ساعت 16:53

نقد و برسی فیلم مهر هفتم

 

 

مهر هفتم یکی از مشهور ترین  فیلم های اینگمار برگمان کارگردان صاحب نام سوئدی می باشد.

این فیلم هنوز هم بعد از چهل سال که از ساخت آن می گذرد به گونه ای خارق العاده و قابل توجه و مسحور کننده است.و همچنین به مدت ده سال این فیلم جزء ده فیلم اول سال بوده است.

برگمان در مهر هفتم جدا از شاهکار های هنری، پارادوکس شگفت انگیزی خلق کرده است:

از دوره ای با دغدغه ها و افکار مدرن و سبکی غیر مدرن-قرون وسطایی-.

برگمان ضمن یاداشتی راجع به فیلم می نویسد :

مقصود من تصویر کردن به روشی بودکه شمایل نگاران قرون وسطی انجام می دادند.

مهر هفتم فیلمی در رابطه با دغدغه های انسانی در رابطه با اثبات وجود خدا و مرگ و جهان بعد از مرگ و حتی قیامت(اشاره به مفهوم مهر هفتم) است. ولی در این وادی به جوابی خواهیم رسید که در برگیرنده مفهومی فلسفی و بالاتر و برتر از مطرح کردن این سئوال است.

به شکلی که از مطرح کردن یک سئوال و کنکاش در رابطه با جواب به یک واقعیتی می رسیم

که بالاتر و در بر گیرنده کل سئوال است.

ولی برای رسیدن به آن باید از جز به کل حرکت کرد و در جهان به کل فکر کرد نه به جزسئوال مطرح شده.هستی و مرگ در گروی هم هستند این دو در کنار هم مفهوم می جویند.در فیلم حرکت به سمت مرگ است ولی در نهایت به مفهوم عمیقی از وجود خدا در زندگی می رسیم که  این فهم در گرو فهم عشق است.

برگمان میگوید:

این حرکتی هنر مندانه ، حساس و ظریف بود که ممکن بود به شکست منجر شود .ناگهان هنر پیشه ای با صورت سفید ، پریده رنگ ،ظاهر می شود،لباسی سر تا پا سیاه پوشیده واعلام می کند : من مرگ هستم ! . در یک درام برجسته همه می پذیرند که او مرگ است به جای اینکه بگویند: ولمان کن... ! اما هیچ کس اعتراض نکرد و این بود که مرا واقعاٌ خوشحال کرد و احساس موفقیت نمودم.

سینمای برگمان و طبیعتاٌ مهر هفتم ، بازتابی از بیم ها، امید ها، و باور هاو ایده آل های دهه های مختلف زندگی او است. و این اصالت هنر برگمان می باشد.

برگمان می گوید:

واقعیت این است که مرگ برای من منشاء وحشتی دائمی می باشد.در زمان مرگ که دیر یا زود خواهد رسید ، من از دروازه تاریکی عبور خواهم کرد ،جایی خواهم بود که هیچ چیز را نمی توانم کنترل کنم نمی توانم پیش بینی نمایم و قادر به تغیرشان نخواهم بود. برای بالا بردن جراتم در برابر مرگ و اولین قدم در مقابل با ترس عظیم از آن ، نشان دادن آن به شکل دلقکی سفید رو بود که سخن می گوید ، شطرنج بازی می کند.وهیچ رمز و رازی ندارد.

برگمان با بهره جستن از چهره مرگ ، آرزوهای شوالیه بلاک ، برای رسیدن به یقین و معرفت در واقع به کارگردان تعلق دارد و برگمان ، خود با دنبال آن است.

فیلم با لوکیشنی از ساحل دریا آغاز می شود و در امتداد آن شوالیه را نشان می دهد که در کنار ساحل دریا که پس از ده سال شرکت در جنگ های صلیبی خسته و سر خورده به موطنش باز گشته و در حال نیایش است. و در نمای بعدی فیلم اسمانی را نشان می دهد و صخره ها و همچنین کبوتری را که در آسمان به تنهایی در حال پرواز است و همزمان سخن گو به باب هشتم تورات اشاره به مهر هفتم می کند.که این لوکیشن اشاره به فضای توصیف شده در تورات در زمانی که مهر هفتم به دست گوسفندی که  از انسان ، شیر ،شبه گاو ،عقابی در حال پرواز برتری جسته و فقط اوست که می تواند هفت مهره طومار را که به دست فرشته ای که در سمت راست خداوند قرار دارد را باز کند. و با باز کردن هر کدام از این مهره ها جهان به نابودی کامل نزدیکتر می شود(قیامت).

و بعد از آن لوکیشنی را می بینیم که مرگ در برابر شووالیه قرار می گیرد .و با او بر سر زندگی شووالیه برای رسیدن به بزرگترین سئوال از دست داده زندگی خود(شووالیه) به شطرنج می نشیند.

در طول فواصل متناسب بازی او و تندیس مرگ ، شوالیه در پی خواسته خویش در کشورش به سیاحت می پردازد، در حالی که مرگ شوم نیز در سرتاسر سوئد بیداد می کند و او بی تفاوت نسبت به مردم به جستجوی جواب خود است، در حالی که که اواخر فیلم ما عکس این قضیه را مشاهده می کنیم  با بر هم زردن شطرنج زمانی را به هنر مند و همسرش می دهد که از دست مرگ فرار کنند ، که این کار باعث مرگ خودش می شود.

برگمان از کاراکتر های قرون وسطایی خویش چندین معادل سازی مدرن و آشکار را مد نظر دارد : هراس آنها از طاعون ،روز رستاخیز ،ترس و بیم .

و همچنان که اشاره می شود طاعون ریشه ای و درونی است(از بی اعتقادی و حضور شیطان در جسم یک دختر مسخ شده)، وهمچنین ما نظامیان و کشیشان خود را داریم که برگمان آنها را به شکل کمونیسم و کاتولیسم معرفی می کند.

برگمان در فیلم با بیان یک سئوال ومطرح کردن جواب به شکل فلسفی بیننده را به واقعیتی حقیقی می رساند.واقعیتی انکار ناپزیر.

اگر مرگ تنها قطعیت ممکن است ، پس جایگاه خداوند در این میان چیست؟

در جریان سیاحت و کنکاش شوالیه ، پاسخ لازم به ما داده می شود. اگر چه، البته، خود شوالیه به نظر می رسد که آن را درک نمی کندو یا هرگز متوجه نمی شود. که به آن دست یافته است. شوالیه به همراه نوکر خویش که سنبلی از ماتریالیسم و پوزتیویست(هر گونه وقایع مابع الطبیعه و هر گونه روال و رویه های کلی و پژوهشی که قابل تحویل به شکل علمی نباشد معارضه دارد) است، که خود دلیلی بر طبیعت ذهنی جستجو گر شوالیه است.در پی دست یافتن به واقعیت خداوند است.

در این روال دست خوش واقعیت های اعتقادی از نظر دیگران می شود، به عنوان مثال مذهب نزد جماعت به یک منعیت ،بیرحمی ،زجر وآزار خود و دیگران و سوزاندن دختران معصوم به جرم ساحره گری بدل شده است.در موجه جلوه دادن این مفهوم می توان به یکی از زیبا ترین سکانس های سینمای کلاسیک که برگمان آن را به ما نشان می دهد اشاره کرد، زمانی که برگمان اقدام دسته جمعی افرادی را به نمایش می گذارد که بر طبق مناسک مذهبی ، خود را شکنجه می کنند.این جمعیت ، تفریح وشادمانی گروهی بازیگر دوره گرد را قطع کرده و کشیشی دیوانه از آن جمع ، در حالی که به زشتی چهره مردم (بینی دراز ،اندام فربه...) می تازد ،بر سر آنها فریاد می کشد.او سپس با فرونشاندن خشم خود با خوشحالی خشم خداوند را اعلام می کندو جمعیت دوباره راه خود را روی تپه ای خشک و فاقد حیات دنبال می کند.

به نظر این گونه می نماید برگمان، در صدد بیان این نکته است که مذهب نزد کسانی که خداوند را دشمن زندگی و حیات می پندارند ، همین است و از اینروست که هنر به دست نقاش که طرح های دیکته شده را در دیوار نقاشی می کند و خود نیز باوری دگر دارد.

و در صحنه ای دیگر با باوری که این مذهب در مردم دوانده است ،در صحنه ای مضحک در مهمانسرا افرادی با این اعتقاد باور دارند که با این شعار (خوردن ، نوشیدن ، ازدواج کردن)  زندگی را به مسخره میگیرند.

در یادداشتی که برگمان راجع به فیلم نوشته چنین توضیح می دهد:

وقتی بچه بودم گاهی اوقات پدرم مرا نیز همراه خود برای انجام مراسم مذهبی به کلیساها ی کوچک شهر میبرد... وقتی پدر روحانی موعظه میکرد... من تمام توجهم معطوف دنیای اسرار امیز کلیسا ،سقف های کوتاه دیوار های عظیم ، رایحه ابدیت... گیاهان عجیب ،نقاشی های قرون وسطایی و پیکره های روی سقف و دیوارها می شد.در آنجا هر چه تخیل آرزو می کرد یافت می شد: فرشتگان ،قدیسین... حیوانات وحشت انگیز... همه اینها با چشم انداز های اسمانی ،زمینی و دریایی از زیبایی غریب در عین حال آشنا احاطه شده بود. در جنگلی تندیس مرگ با شوالیه با بازی شطرنج نشسته بود، مردی برهنه با چشمان از حدقه در آمده از شاخه درختی آویزان بود ودر پایین مرگ با طیب خاطر مشغول اره کردن نه درخت بود . در راس الخط تپه ای کوتاه ،مرگ آخرین رقص را برای مردگان قبل از ورود به دیار ظلمات  و نیستی رهبری می کرد.

مهر هفتم برای ما خدا را از پس پرده به  بیرون می کشد ، اما آن را به جلوی چشمانمان به تصویر نمی آورد،  بیننده را همانند شطرنج بازی کردن به فکر وا می دارد تلاش کند خود راه را بجوید . (مشک آن است که خود ببوید   نه آنکه عطار بگوید) و حضور خدارا در همه ابعاد به نمایش می کشد به جز در روبروی فرد ، جایی که فرد برای دیدین خدای خود تلاشی نکرده و آن را به راحتی می خواهد به دست بیاورد. شوالیه در تمام مدت در تلاش است خدا را بجوید اما راه را به غلط طی می کند تا جایی که حتی دخترک مسخ شده به او می گوید به چشم های من نگاه کن ، او نمی بیند.، به پشت سر خود نگاه کن ، او باز هم نمی جوید. اما در کنار یوف و میا در دشتی که همه در کنار هم حضور دارند آن را احساس می کند، جایی که چنین به نظر می رسد که شوالیه در خوراکی از شیر و توت فرنگی که نمادی از شور زندگی در مقابل نان و شراب که مرگ را تقدیس می کند است ، که میا ی مهربان به او می دهد ، ولی باز درک نمی کند .احساس او ، او را در حال رویایی  قرار می دهد که در سکانس بعدی که با مرگ به شطرنج می نشیند ، خوشحال است و مرگ از این حال متعجب می شود، او به مرگ ، فاتح می شود ولی باز این حال را نمی تواند حفظ کند ، حالی را که در تمام مدت یوف و همسرش میا مستمر داشتند. مهر هفتم خدا را در مراسم مذهبی و رنج های شخصی و تصلیب به نمایش نمی کشد بلکه او را در زندگی ساده بازیگر و همسرش به ما نشان می دهد. چنانکه گویی معادلی برای خانواده مقدس ارایه می شود.برگمان با بیانی سینمایی قطعیت و تقدس زندگی را که سمبلش خانواده یوف است ، با نورپردازی روشنتر ، نماهای ظریف و بشاش دور از رنج و مملو از حیات به ما نشان می دهد.

اما یوف را به شکلی که حیات ابدی دارد به ما نشان نمی دهد ، او نیز از مرگ می هراسد و مرگ را به عنوان واقعیتی انکار ناپزیر قبول دارد ، تا انجا که از ترس مرگ در مهمانسرا  به شکل خرس بر روی میز حرکت می کند. اما در لحظه فرار از مهمان سرا به مرگ نمی اندیشد همسر او ، نمادی از زندگی و عشق در ذهن او مجسم می شود و دستبند را برای همسر خود می برد.

با این وصف اگر چه شوالیه راه رستاگری را به تماشاگران نشان داده اما گمان نمی رود که آن را برای خویش نیز یافته باشد.

شوالیه به خانه بر می گردد و همسر خود را بعد از ده سال می بیند،  همسر او تمام مدت تنها و باوجود طاعون در خانه منتظر همسر خود می ماند و از مرگ فرار نمی کند زیرا که در او شور زندگی و عشقی وجود دارد که در یوف و میا هست .

فیلم به سئولی که خود مطرح کرده بود (اگر مرگ تنها قطعیت ممکن است ، پس جایگاه خداوند در این میان چیست؟) پاسخ لازم را می دهد ((شما خدا را در زندگی و حیات بیابید)) مثل عشق ساده به زندگی میا و یوف که در کنار مرگ محیط پیرامونشان معنا پیدا می کندو یا بازی شطرنج که از یک سری تضاد ها و تقابل ها شکل می گیرد.

بازی شطرنج فکر محوری فیلم است و بیشتر تمثیل های فیلم از جمله قلعه (رخ) شوالیه و یا هشت مرد شجاع (پیاده) که دخترک جادو گر را می سوزانند را القا می نماید. بازی شطرنج همچنین با نمایش گروه دوره گرد نیز هماهنگ است. هر دو تصویری سنتی از گذرا و آنی بودن زندگی هستنند. مرگ ،نقش های ما را می رباید ، تندیس مرگ نیز مهره های شطرنج را جمع می کند. خود کاراکتر های فیلم و نقطه نظر هایی که ابراز می دارند درست مثل مهره های بازی در تقابل و تضاد بر علیه یکدیگر به کار گرفته شده اند.

در ضن مطابقت های ویژه ای نیز می باشد (البته تا اندازه ای اسامی مهره های شطرنج برای تماشاگران غیر سوئدی گیج کننده است) شوالیه در واقع مهره پادشاه شطرنج است که با صلیبش قابل تشخیص است. زمانی که او می بازد بقیه نیز خود به خود شکست می خورند .و یوف نیز حکم مهره اسب در شطرنج را بر عهده دارد (در زبان سوئدی springare یعنی جهش و پرش کننده) تنها یوف و شوالیه هستند که می توانند جهش داشته باشند دقیقاٌ مانند مهره های پادشاه و اسب در شطرنج که می توانند جهش داشته باشند ،قابلیت های یوف با بازی شطرنج نسبتاٌ دقیق تقلید شده است این را نیز زمانی که یوف بر سر میز در مهمانسرا به پرش بر روی میز میپرداخت می توان نسبت داد. مهره دیگر پادشاه است که در خلال بازی می تواند از صفحه شطرنج جهش کند و آن در زمانی میسر است که به جای قلعه (رخ) برود یعنی باز گشت شوالیه به خانه .

البته تمامی مهره ها و شخصیتها در لحظه مرگشان یعنی زمانی که از صفحه شطرنج جدا شده اند قادر به رویت فرا تر از ان هستنند .علاوه بر این بصیرت لازم برای دیدن دنیای فراتر از واقعیت فیزیکی صفحه شطرنج ، برای آنها و همچنین شوالیه محدود به رویت تمثیلی مرگ شده است در صورتی که یوف قادر است نه تنها مرگ را بلکه زندگی مقدس (مادر و کودک مقدس) را ببیند. به عبارت دیگر این تنها یوف است که واجد این بصیرت است که شوالیه در قالب سئوالات خود در فیلم در پی به دست آوردن آن است.

همان طور که شمایل نگار در کلیسا می گوید این تنها هنر مند است که با احساسات خود می تواند خداوند را تصور کند نه از آن واقعیتی که دیگران می بینند بلکه از نوعی دیگر و یوف نیز همان گونه است.  

سکانس پایانی فیلم را این گونه می بینیم که  همسر شوالیه و دیگر افراد به دور میز نشته اند و همسر شوالیه در حال خواندن باب هشتم است(زمان که گوسفند مهره را گوشود...)، و بعد، مرگ خود را به همه نشان می دهد، همسر شوالیه با بیان دعایی از باب هشتم اعتقاد خود را به مرگ و بعد از آن تایید می کند و در چهره او آرامش و اطمینانی را می بینیم که تمام مدت شوالیه به دنبال ان بوده است. ودر آن زمان دختری که به دنبال ندیمه شوالیه می آمد برای اولین بار لب به سخن باز می کند(به پایان رسید) ، اشاره به دعای همسر شوالیه و زمانی که گوسفند مهره هفتم را باز می کند. وباز هم شوالیه با خود درگیر است و زمانی که از خدا کمک می خواهد ندیمه اش که نمادی از پارادوکس خود اوست که در ذهنش می گذرد او را دور می کند ودراین زمان کسی او را از پارادوکسش دور می کند که تمام مدت با ایمان به عشق و زندگی انتظار همسر خود را می کشید ودر واقع به پارادوکس ذهنی او می گوید(اسس)  و او را به آرامش دعوت می کند.

برگمان درباره درون مایه فیلم می گوید:

در آن زمان هنوز در مورد ایمان مذهبی شک و تردید زیادی داشتم ، دو باور متضادم را دوشادوش هم قرار دادم و گذاشتم که هر یک به روش خود حقیقت را بیان کند.

بیهوده نیست که مهر هفتم را اولین اثر اگزیستانسیالیستی تاریخ سینما خوانده اند. دیالوگ های فیلم بعضاٌ بسیار عمیق و تکان دهنده اند. اوج این دیالوگ ها را می توان سخن گفتن شوالیه با خداوند در محراب کلیسا و شرح تمایلات روحیش دانست. شوالیه در همان جا می گوید : دعا کردن و سخن گفتن با خداوند مانند حرف زدن با کسی است که در تاریکی ایستاده و اصلا به تو جواب نمی دهد و تو تا پایان نیز نمی توانی ببینی آیا واقعا ٌ کسی درتاریکی بوده یا تو با خلاء سخن می گفتی. این تعابیر به گونه ای است که ما را به یاد سخنان کیرکگارد  فیلسوف اگزیستانسیالیست دانمارکی می اندازد. که می گویدکه ایمان آوردن به پریدن درون استخر تاریکی می ماند که تو هرگز نمیتوانی به یقین دریابی پر از اب است یا یکسره خالیست.

 

نوشته شده توسط محمد رضا جهانگردی | موضوع: نقد فیلم | لينک ثابت |
شکسپیر سینمای جهان " انیگمار برگمن "
چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 ساعت 22:9

اینگمار برگمان

شکسپیر سینمای جهان

 

 

برگمان  60 و خرده ای فیلم ساخته که نخستین فیلم اش عذاب (1964) و آخرین فیلم اش سارا باند (2005) است.

تمامی فیلم های برگمن در توصیف رنج ها و غذاب انسانی اند.، در باره دیوهای درون، شک ها ، تردید ها ،رازها و دروغ هایی بود که زن ها و مردها از مقابله با آنها فرار می کردند ولی به ناچار آنها را در مقابل خود در زندگی می دیدند.

این سوئدی پیچیده جراحی بود که عمل را روی خودش انجام می داد ،تیغه جراحی را به رگ و ریشه امیال های درونی ،ترس ها و دیوهای درونی خویش می زد.

ضعف ها و ناتوانی های خود را تشریح می کرد. و انگار که با هنر سینما و به پایان رساندن اثر آن دیو و ضعف درونی را از بدن خارج و یا مهار می کرد.

برگمان سال های آخر عمر خود را در جزیره ی دور افتاده ی فارو سر کرد.

وقتی در 30 جولای 2007 در گذشت ، اندوهی بزرگ بر سرسپردگان خود در چها ر گوشه جهان باقی گذاشت.

او در گفتگویی در سال 2001 اضهار داشت :

(دیوهای درون بی شمارند و در لحظاتی سرو کله شان پیدا می شود که انتظارشان را ندارید و ترس و وحشت به وجود تان می اندازند. ولی یاد گرفته ام که اگر بتوانم این نیرو های منفی را مهار کنم و تحت کنترول درآورده و به ارابه ی خود ببندم آن وقت می توانم آنها را به نفع خویش به کار گیرم).

برگمان به واسطه موج نویی که در سینمای جهان براه انداخت به این موج معروف شد (موج نو برگمانی) و به واسطه این موج نو ک فیلم هایش با درون مایه ای روانکاوانه و انسانی بود توانست بخشی از جستجوی بشر را برای کشف بدترین و نابهنجار ترین دردهای روحی اش به چالش بکشاند.

جوایز:

او در سال 1961 با چشمه ی باره ، در 1962 با همچون در یک آینه و بعد در سال 1984 با فانی و الکساندر ، سه اسکار برد.، سه بار نامزد جایزه ی اسکار بهترین کارگردان (فریادها و نجواها ،چهره به چهره و فانی و الکساندر) و پنج بار نامزد جایزه ی بهترین فیلمنامه ی اریژینال شد (توت فرنگی های وحشی ، همچون در یک آینه ، فریاد ها و نجواها ،سونات پائیزی و فانی و الکساندر ). آکادمی اسکار ضمنا جایزه ایروینگ جی .تالبرگ رابه خاطر یک عمر دستاورد هنری به وی تقدیم کرد. برگمان تنها فیلمساز خارجی بود که چنین جایزه ای میگرفت . در سال 1960 افتخاری دیگر نصیب او شد: عکس اش جد مجله ی تایم را مزین کرد و بدین ترتیب بعد از لنی ریفنشتال در سال 1936 ، نخستین فیلمسازخارجی بود که عکسش روی جلد مله چاپ می شد.

در آن زمان تها فیلم های خارجی که مورد توجه صاحب نظران قرار می گرفتند بیشتر ساخت فرانسه، ایتالیا و ژاپن بودنند و بدین ترتیب ، برگمان یک تنه یک موج سینمایی بود.

دیدن فیلم های این کارگردان بزرگ ، بدون آگاهی و شناخت از سبک ، بیننده را یا دیوانه وار مجزوب خود می کند و یا خیلی دور که در حالت اول بیننده یا به سینما آشنایی دارد و طی دیدن فیلم به قدرت این کارگردان پی برده است ویا اینکه فیلم های برگمان به دلیل شخصی بودن با بیننده ارتباط متافیزیکی برقرار کرده که بیننده ندانسه از قدرت فیلم محو فیلم میشود . فیلم های برگمان سرشار از سکانس های سکانس هایی با مفهوم پورزیتیویست و سو رئالیستی است.

به عنوان مثال فیلم مهر هفتم فیلمی است که انسان را به درون می برد از پوست مگزرد ،سلول های خاکستری مغز را به چالش وا میدارد ،ذهن را درگیر می کند و گاهاٌ تسلیم، ودر نهایت قلب را نیز مجبور به درگیری با موضوعی میکند به با عقل به تنهای نمی توان به فهم رسید و در نهاییت به این فکر فرو می رود که (این همان چیزی است که می خواهم درباره اش مطالعه وبرسی کنم و زندگی ام را وقفاش کنم) تمامی داستان های فیلم های انگمار برگمن از ذهن پر بار و پر تب و تاب اش سرچشمه می گیرد.

شناسنامه انگمار برگمان:

انیگمار برگمن در 14 جولای 1918 در اپسالا به دنیا آمد . پدرش کشیشی لوترین بود و او زیر سایه پدری خشک و سخت گیر و مادری مهربان بزرک شد .که الهام بخش بسیاری از شخصیتهای برگمانی بودند و با واقع گرایی در کار های متاٌ خرش فانی و الکساندر ، نیت های خیر و اعتراف های خصوصی توصیف گردیده اند.برگمان جوان ، موجودی متفکر بود با شوری هنری در سر.کتاب زندگی نامه اش فانوس سحر آمیز نام دارد .و بخش اعظمش به توصیف تنهایی و ناشی گری هایش اختصاص یافته است. آدم فکر می کند که چنین موجود در خود فرو رفته ای در لاک خود خواهد ماند و از آن هرگز بیرون نخواهد آمد.

با این وجود برگمان از همان دوران مدرسه ، کسی بود که مورد توجه فراوان قرار گرفت. استن سلندر در(ریویو) اش بر روی نمایش ضربه ی مرگ((که بعد ها برگمان تحت تاثیر همین تئاتر با مفهممی عمیق در گیر شد که تا انجا که فیلم مهر هفتم را بر این اساس ساخت  )) برگمان که در تئاتر دانشجویی دانشگاه استکلهم اجرا شد. ،نوشت(شکی نیست که در اینجا بااستعدادی روبروئیم که نوید از آینده ای درخشان می دهد).

برگمان از تئاتر وارد سینما شد و از اوایل زندگی به گفته خودش (در آن زمان بی پول بودم ، با وجود جوانی همسر و بچه هایی داشتم و زندگی مان به سختی می گذشت . بخش اعظم فیلم هایی که ان اوایل ساختم برای کسب درآمد بود.) بزرگترین کارگردان زنان بود و همچنین عاشقی بزرگ بود که به بی توجهی به زن ها و ترک کردنشان شهرت داشت. برگمان در طول عمر خود 5 بار ازدواج کرد. و جدا شد و دارای 9 فرزند شد.

در دوران کارایی برگمان که روحیه ای درون گرا داشت و با سیساست میونه ای نداشت ، دچار درگیری مالیاتی با مقامات سوئدی شد که به اختلاص نیز متهم شد که بعد مقامات متوجه شدن که این امری توته گونه بوده است و در این امر برگمان کاملا بی اطلاع بوده. با این وجود این امر باعث شد به شدت در روحیه او اثر بگزارد و دچار افسردگی شود و چند مدت هم در بیمارستان یستری شود. و بعد از آن چند سال خود را در تبعیدی خود خواسته ، در نروژ و آلمان زندگی کرد. و در آلمان بود که تخم مار ، سونات پاییزی و از زندگی عروسکهای خیمه شب بازی را ساخت. ولی سوئد موطن او بود و او خود را به جزیره ی رویایی خود ،جزیره فارو برگرداند.جایی که خود را مطعلق به آنجا می دانست و در نمای از فیلم آخر خود سارا باند به تمثیل از آن جزیره لوکیشن های از طبیعت آن دهکده را به نمایش می گزارد.

برگمان در میانه دهه ی 1980 رسماٌ از سینما فاصله گرفت و در این دهه بسش از بیش از محبوبیتش کاسته شد. بر این اساس ترانه یستایش گرایانه ون هیلن در باره برگمان تحت عنوان مهر هفتم ، خود چیزی بود که دیگر با جو زمانه جور در نمی امده(<< در هم شکسته ، دست خودم نیست و احساس می کنم کسی "مهر هفتم" را شکسته / دیگر هیچ چیز مقدس نیست، هیچ چیز سر بسته نمانده/ وقتی هیچ چیز ساده نباشد/ هیچ چیز نیز آموخته نمی شود/ بیا و مرا به "چشمه باکره" ببر / و دردو رنجم را بشوی...   >>)   

 

<< قسمتی  از جذاب ترین گفتگوی اینگمار برگمن >>

...

*خب از جمله ایراد هایی که از شما گرفته اند به خاطر اشاره هایی است که فقط خودتان از آن سر در می آورید و یا مبهم بودن بخش های زیادی از فیلم های تان و خیلی از استعاره های شان بوده.، فکر نی کنید که شاید بعضی از این انتقاد ها درست باشد؟

احتمال دارد ،ولی امید وارم کار به جایی نرسد که فکر کنم ساختن فیلمی قابل فهم برای مخاطب ، مهمترین وظیفه ی یک فیلمساز است. این کا اتفاقا خیلی هم مشکل است. حال انکه ساختن فیلم های شخصی نسبتا آسان است. ولی احساس نمی کنم که یک کارگردان حتما باید لقمه را بجود و در دهان مخاطب بگذارد . او رفته رفته با فیلم هایش باید سعی کند مخاطب اش را کمی جلو ببرد . برای مخاطب خوب است قدری کله اش را به کار بیندازد. ولی کارگردان هرگز نباید فراموش کندکه فیلم اش را برای چه کیس دارد می سازد. به هر حال بیشتر برایم مهم است که مخاطب فیلم هایم را (قلباٌ) احساس کند تا انکه برای درک جزئیاتاش دنبال عقل و منطق بگردد مهم واقعا این است که فیلم را در وجودش ،در دلش حس کنیم.

*از فیلم های روسی که دیده اید لذت برده اید؟

خیلی زیاد . فر می کنم به زودی شاهد آثار خوبی از آنها باشیم . نمی دانم چرا ولی احساس می کنم ،کودکی ایوان را دیده اید؟ چیز های خارق العاده ای در آن است. البته بعضی قسمت هایش خیلی بد است ولی در آن شاهد استعداد و مهارتی واقعی هستیم.

*چه احساس راجع به کارگردان های ایتالیایی دارید؟

فیلینی معرکه است. او تنامی آن چیزی است که من نیستن.باید سعی کنم مثل او بشوم. عجیب و حیرت انگیز است.اثارش بزرگ وارانه ،صمیمی ،بدون عصبی بازی و خالی از پیچیدگی اند.از زندگی شیرین بخصوص صحنه ملاقات با پدرش خیلی خوش ام آمد. خیلی خوب بود و پایانش با آن نهنگ بزرک .در مورد ویسکونتی ،فیلم اولش  زمین می لرزد را دوست داشتم. فکر می کنم بهترین کارش است . از شب آنتونیونی هم خوش ام آمد.

*این ها را جزو بهترین های زندگی تان هم می دانید؟

خیر، در حال حاظر فکر می کنم سه فیلم محبوب معاصر دارم: خانمی با سگ اش (جوزف هایفیتس 1959) ، راشومون(کوروساوا) و امبر تودی (دسیکا) . اوه راستی یک جهارمی هم هست: تعطیلات اقای اولو (ژاک تاتی) عاشق این یکی هستم.

*گفتید مردم فیلم نور زمستانی شما را خوب درک نکردند بیشتر علاقمندیم بدانیم درباره چه بود؟

خب فیلم دشواری بود یکی ز دشوار ترین فیلم هایی که تا به حال ساخته ام ، مخاطب باید ذهنش را به کار بیندازد با مقایسه با همچون در یک آینه ، نوعی پیشرفت محسوب می شود. و بعد به نوبه خودش ، حلقه ای است که همچون در یک آینه  را به سکوت پیوند می دهد. این فیلم ها یک (سگانه اند) دغدغه من موقع ساختن آنها دراماتیزه کردن مقوله ی مهم (ارتباط )، قابلییت حس کردن و احساس داشتن بود. مسئله در آن فیلم ها بر خلاف آنچه بسیاری از منتقد ها در باره اش نظر پردازی کرده اند – خداوند یا غیبت خداوند نبود- دغدغه آن فیلم ها ، نیروی رهایی بخش عشق بود . اکثر آدم های این سه فیلم مرده اند. نمی دانند چطور دوست بدارندیا چگونه حس را منتقل کنند . آنها موجوداتی از دست رفته اند چون نمی توانند با موجودی به غیر از خودشان ، فراتر از خودشان ارتباط بر قرار نمایند. شخصیت کشیش در نور زمستانی موجودی است بی ارزش . او تقریبا مرده متوجه حرف ام می شوید؟ تقریبا از همه کس بریده . شخصیت اصلی یک زن است: او آدم با ایمانی نیست ولی قدرت دارد . زنی است با اراده وقوی .او می تواند دوست داشته باشد. تنها مشکلش این است که نمی داند چطور این عشق را ابراز دارد .زیبا نیست و ضمنا دست و پا چلفتی هم هست.زن ، آتش خشم مرد را خاموش می کند و مرد به همین خاطر از او و از زشتی اش بی زار است . ولی زن در نهایت یاد می گیرد که چطور دوست داشته باشد و در پایان و در ان کلیسای خالی ، وقتی برای سرویس ساعت 3 بعد از ظهر حضور یافته اند و آن دعا ها و مو عظه ها برای کشیش کاملا بی معنا و پوچ جلوه می کند ، دعای زن به نوعی مستجاب می شود : کشیش با انجام  سرویس در آن کلیسای خالی به عشق او پاسخ می دهد . این نخستین گام مرد برای احساس داشتن است و اینکه یاد بگیرد چطور دوست داشته باشد.این عشق است که ما را نجات می دهد و این غایت چیزی است که می توان امید وار باشیم شاید به آن دست یابیم.

*این مضمون در آن دو فیلم دیگر (همچون در یک آینه و سکوت ) این سه گانه چطور مطرح شده؟

می دانید، هر فیلمی، لحظه ی ارتباط و تماس انسانی خود را دارد : در انتهای همچون در یک آینه جمله ((پدر با من حرف زد)) .، اجرای مراسم دعا در یک کلیسای خالی برای مارتا در انتهای نور زمستانی .، لحظه ای که پسر بچه در انتهای سکوت نامه استر را می خواند. این ها لحظه هایی کوتاه و ظاهرا پیش پا افتاده ولی حیاتی هستنند. آنچه در زندگی اهمیت دارد این است که بتوان این ارتباط را با یک آدم دیگر برقرار کرد . در غیر این صورت مرده ای ، همین طور که خیلی از آدم های دور برایمان مرده اند. ولی اگر بتوانی آن نخستین گام را برای ارتباط بر قرار کردن  و درک دیگری و عشق برداری ، در ان صورت آینده اصلا اهمیتی ندارد که تا چه حد دشوار باشد چون نباید دچار توهم شد ، با وجود تمام عشق های دنیا ،زندگی به گونه ای جهنمی می تواند مشقت با ر باشد . آن موقع است که نجات پیدا کرده ای و این همه ان چیزی است که اهمییت دارد. اینطور نیست؟

*بسیاری از منتقد ها احساس کردند که همین پیام – یعنی رهایی از تنهایی به کمک عشق- مضمون معروف ترین و پرفروش ترین فیلمتان ، توتفرنگی های وحشی نیز بوده .، در آن فیلم به نوشته منتقدی  (پزشک پیر پس از عمری بی احساسی نسبت به دیگران رقت قلب را می آموزد و با تغیر دادن خود و خوش قلبی ، رستگار می شود.) گفته آن منتقد درست بوده ؟

ولی او تغیر نمی کند نمی تواند تغیر کند ، این آدم همین طوری است. معتقد نیستم که آدم ها می توانند خود را تغیر دهند . واقعا نمی توانند . عینی به هر حال به طور اساس نمی توانند . شما می تواننید خود را تغیر بدهید؟ یک لحظه روشنگری می توانید داشته باشید .امکان دارد لحظه ای خود را ببینند ، به آنچه هستند آگاهی پیدا کنند ولی حد اکثر چیزی است که می توانند به آن امید داشته باشند . در نور زمستانی زن که شخصیت قوی تری دارد میتواند ببیند . او لحظه روشنگری خود را دارد ولی این زندگی آنها را تغیر نمی دهد . آنها زندگی وحشت ناکی خواهند داشت . تمامی ثروت های دنیا را هم در اختیار من بگزارید حاضر نیستم فیلمی راجع به آینده آنها بسازم . آنها باید بدون من سر کنند.

*صحبت شخصیت مارتادر نور زمستانی شد .، به خاطر توصیف دقیق و شنتخت درستی که از شخصیت های زن فیلم های تان داشته اید ، همیشه ستایش ، شده اید .، این نگرش و شناخت از کجا می آید؟

بهتر است بپرسد که اصلا موجود زن را چطور این قدر خوب می شناسم . زن ها به این خاطر برای سوژه ی کار برایم جالب بوده اند که همیشه در فیلم های دیگر به طرز مسخره ای با انها رفتار شده و احمقانه نشان داده شده اند . من  خیلی ساده آنها را همان طور که هستند .نشان داده ام. یعنی در مقایسه با آن تصویر ابلهانه ای که از آنها در دهه ی 1930 و 1940 نشان می دادند آنها را نزدیک به آنچه هستنند ، نشان داده ام . هر پرداخت حدودا واقع گرایانه ای در مقایه با آنچه انجام شده بود. عالی به نظر می رسد. ولی در این چند سال اخیر ، رفته رفته به این نتیجه رسیده ام که زن ها اساسا شبیه به مرد ها هستنند ، که هر دو مشکلاتی مشابه دارند. دیگر فکر نمی کنم که مشکا ت و داستانهای زنانه وجود دارد و از طرف دیگر مشکلات و داستانهای مردانه . همه ی آنها مشکلاتی انسانی هستنند . در حال حاظر آدم ها هستنند که برایم جالب هستنند.

 

 

Free! Download Center